|
برشی از زندگی
|
|
|
|
||||
|
تا اوج ها به دنبالت آمدم اما ردپایی نیافتم در کدامین راه خود را نشاندی که من به آن نرسیدم خواستم نگاهم را به غیر بیندازم اما آخرین نگاه به همراه اشکهایم بر روی گونه ام غلطیده بود ! خواستم صدایت کنم ، اما هق هق شبانه ام راه را بر صدا کور کرده بود ! از این جسم تنها از این روح خاموش هیچ نمانده بود.... و در نهایت خواستم فراموشت کنم دیدم که خود زودتر فراموش شده ام...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:13 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
صدایم رابشنو بنگر چگونه تو را می خوانم سکوتم همچو فریاد است و چه دلنواز پاسخگوی سکوت من هستی دنیای چشمانم پر از درد است وصدایم پر از بغض گره خورده این روزها تمام جاده های زندگی ام باریک است بیراهه ها بسیار... تاریک..... و من تنها.... اما فانوست همیشه همراه من است تو ماندگاری در کنار من ای رویای دیرینه ام دیگر بس است انتظار من در این دنیا از تو، تورا می خواهم و بس . عطا کن خدایا...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:44 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی لبریز از تو و یاد تو می شم وقتی نگاهم از غیر پاک میشه و به سوی تو معطوف میشه تنم میشه یه تیکه پر توی هوا وقتی بزرگیتو لمس می کنم تنم به لرزه در میاد یه دوست میگفت : که پا تو کفش تو نباید کرد راست می گفت چون تو بیشتر از خود ما به فکر ما هستی بارها فراموشت کردم یادم رفت از کجا اومدم و به کجا باید برم دنیا شده بود برام یه بت اما حالا که بیدار شدم از اون خواب فراموشی فهمیدم عمرمو وجودمو هدر دادم برای یه عقربه از این دنیا اما.... تو ماندگاری با من... و با همه باورم نمیشه انقدر دوستم داری که زنگ بیداری رو از خواب فراموشی تو برام نواختی واژه ی فراتر از مهربونی از آن توست از آن تو هر آنچه هست که مال توست.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:40 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در ره تو دگر نمی اندیشم چراکه خزانم بی تو بهاریتر است. جاده را بی تو می گذارانم اما با همسفری بهتر... نمی گویم ،نمی خواهم که تو نباشی ، بلکه میخواهم که ببینی لذت مرا از زندگی بی تو بودن را . می خواهم که فریاد بزنم که دگر رویایم نیستی و چه خوب کردی که دلم را به خودم باز گرداندی ، اگر چه رویش لکه ننگی به نام تو نقش بسته ، اما هیچگاه دیر نیست... شکستم ... در خود شکستم ... تو مرا شکستی ... تو ، تو ، تو ذره ذره خودم راجمع کردم ، چه سخت بود پازل تنم ! اگر چه مثل روز اولم نیستم اما بلند شدم اینبار محکمتر از همیشه... کیش - مات
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:32 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زانو نمی زنم حتی اگر تمام مردم دنیا رو زانوهاشون راه برن. زانو نمیزنم !!!!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:10 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزگار غریبی است لذت عشق هم دگر پوچ است آشیانه های گرم هم ، همه از گرمی خاموش است چشمها به راه ... دستها تنها .... همه پر درد ، همه خاموش ناگفته ها بسیار...
غم ها درون حصار سینه و من تنهای تنهای تنها. غم من ، غم تو، غم روزگار در این روزگار حتی نگاه ها هم دزدیده می شود درودی هم جاری نمیشود بر لبها !!! تکیه گاه ، پناهگاه همه و همه توهمی است در این دیار غربت به کجا پناه بریم؟؟ زمین هم ما را پناه نمیدهد!! به کجا پناه بریم؟؟ به کجا؟؟.........
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:28 توسط نفس
|
|
|||||
|
|||||